گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
تار می تنند نمی دانند فردا پروانه ای خواهد شد.... دست مسیح در دستم بود که رسیدم آن جا ،،همان جا که کارگران می ایستند . ناگهان پلیس از راه رسید . کارگران که همگی جوان و چابک بودند ، پا به فرار گذاشتند و آنچه از آن ها به جا ماند ، یک جفت کفش بود ،، یک جفت کفش سفید ورزشی که از دست یکی از آن ها افتاده بود . پلیس وقتی از تعقیب آن ها دست خالی برگشت،تلافی اش را سر لنگه کفش ها درآورد و هر دو لنگه را در جوی آب انداخت! میسح حیرت زده نگاه می کرد . هنور هم وقتی از آن جا می گذریم ، مسیح می پرسد : - بابا ، چرا آقای پلیس کفش اون آقا رو تو جوی آب انداخت؟! روزی در جمع دوستان رادیو شروع کرد به پخش کردن آهنگی .همان لحظه یکی از دوستان گفت : - بچه ها آروم باشید ، این پیش درآمد یکی از تصنیفای پریساس،، الان پریسا شروع می کنه به خوندن . ساکت باشید می خوام بشنوم . دوست دیگری کفت : - نه این تصنیف مال پریسا نیس،، اصلا خوانندش یه آقاس . ولی باز همان دوست اول تاکید کرد که نه : مال خود پریساست . چند ثانیه بعد رادیو تصنیف را با صدای نخراشیده ی مردی پخش کرد . همه با تعجب به دوست اول نگاه کردند اما پیش از آن که به او بگویند: ـ دیدی اشتباه کردی؟ آن دوست پیش دستی کرد و گفت: ـ دیدید درست می گفتم؟ این هم صدای پریسا ! بنده از سرنوشت آن آقا خبر ندارم ولی حتما تا به حال به مقاماتی رسیده است! سلام و احترام از توجه دوست عزیزم شکارسری سپاسگزارم .همین که نوشته ی مرا قابل دانسته اند ، خرسند و خشنودم و باز هم ممنون ایشانم . و حال می گویم : ۱- در باره ی دلبران شعر فارسی پیش از این هم بزرگانی بیانیه هایی صادر کرده اند . برای نمونه بخوانید نظر جناب علی دشتی را در این باره اما آیا دلبران شعر فارسی تاکنون با همین شمایل کم دلبری کرده اند؟ ای کاش شعر من هم بتواند چنین کند ! و در باره ی جذابیت بصری: راستی چرا هیچ کس سرو چمان حافظ را ( تصور کنید چنین درخت بدون ریشه ای را که معشوق شاعر است!) به دیده ی عنیت نمی بیند تا به به او بگوید :"آخر مرد حسابی! درختی که راه می رود، چگونه موجودی است که عاشقش شده ای ؟! ۲- دوستان دانا بگویند مضمون یعنی چه ؟ کدام مضمون شعر ساز است و کدام نیست؟ ۳- ذهنیت ، عینیت و ... را تعریف کنید و یک مثال بزنید . امیدوارم اولین پاسخ را جناب شکارسری عزیز مرحمت کنند .
دلبران شعر فارسي را تصور بفرماييد !
كمري به باريكي مو ، سينه اي چون انار بلورين ، دهاني به شكل و اندازه ي نقطه ، چشماني مانند چشمان پلنگ ، پيشاني به فروزاني خورشيد ، موهايي چون كمند صيادان با دل هايي كه از هر پيچش مي ريزد زمين ، طره هايي چون عقرب جرار ، ابرواني چون كمان رستم و ... اين ها روي هم معجوني مي شود ترسناك و مرگ بار . حالا ماييم و اين درخت هاي باغ شعر جناب ميرجعفري ! اين تركيب عجيب از ذهنيت و عينيت كه به سمت ذهنيت گرايش يافته است (و مشكل هم در همين تركيب مايل نهفته است) هيچ جذابيت بصري ندارد كه بعدن شاعر - راوي را در كوچه ها گم كند . شاعر اين جذابيت را در پرواز نهفته است كه منطقي كليشه شده در شعر ماست . جاي خالي مضمون تازه و بديع در اين شعر كاملن حس مي شود . از آن دست كه در آثار قبلي جناب ميرجعفري بسيار ديده ام .
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


