تبليغاتX
گندم و بلدرچین


گندم و بلدرچین

 

 

 زن با چند بچه ی قد و نیم قد راه افتاده بود در بیابان ،،در راه. رسید به مردی با خودرویی . رو کرد به مرد و گفت:

- مقصدتون کجاس آقا...

مرد صدای زن را برید :

- خانم ،خرابه!

زن ادامه داد:

- اگه می تونی ما رو هم ببر ...

مرد گفت:

- نمی تونم ، این لا مصب خرابه!

زن دوباره خواهش کرد:

- لا اقل به این بچه ها رحم کن.

مرد خشم انداخت در صدایش،،فریاد زد:

- گفتم که خرابه! خرابه ! خرابه!....

ذهن زن آیینه شد برای صدای مرد .فقط صدا رنگ مصیبت گرفت:

- خرابه ! خرابه ! خرابه! خرابه!.....

 

یاد آوری:

 

  امام صادق(ع) می فرمایند: اهل بیت را در خانه ی مخروبه ای نزدیک مسجد جامع دمشق با فاصله ی کمی از محل حکومت یزید جا دادند و چون آن خانه قابل سکونت نبود، در نوشته ها از آن تعبیر به خرابه شده است. وقتی اهل بیت را با آن عظمت و کرامت و شخصیتی که داشتند، در آن محل مخروبه جا دادند، به هم گفتند: (إنَّما جُعِلنا فی هذا البیت لِیَقَعَ عَلَینا فَیَقتُلُهُم) قطعاً ما را آورده اند در این خانه ی خرابه که سقف هایش بریزد روی ما و ما را بکشند و نابود کنند....

 

::: چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391::: 9:9 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

آقا

انگار سهم شما از دنیای ما

تنهایی است .

 

در خبر ها آورده اند:

-زنی پس از ۹ ثانیه انتظار

در زایمانی طبیعی

روباتی مذکر به دنیا آورد.

 

در خبر ها آورده اند:

-زنی پس از ۹۰ سال انتظار

گلی سرخ به دنیا آورد.

 

در خبر ها  آورده اند:

- زنی ۹ ماهه

خودش را به دنیا آورد.

 

اما افسوس

تمام این ها که فردا

در سپاه تو خواهند بود

از کم خونی رنج می برند!

می ترسم

باز هم تنها بمانی....

::: یکشنبه دهم اردیبهشت 1391::: 8:47 ::: میرجعفری سیداکبر| |

«روایت اول»*

 

نقل است:

می دانستی که مرگ

 بی جهت نیست

پس به موازات آن قد کشیدی ،،

بعد از آن دیگر

ما به تو نمی رسیم .

اگرچه سال هاست

خانه های مدینه را

کوچه های تهران را

و خیابان های همچنان را

- در به در -

به دنبال تو می گردیم....

 

 

*این واقعه روایت های دیگری هم دارد.

 

 

::: شنبه دوم اردیبهشت 1391::: 9:20 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 باید آهی  ...که سرخْ روییم نه سبز

باید حرفی  سرخ بگوییم نه سبز

 راهی باید سبز بجوییم نه سرخ

گاهی باید سرخ بروییم نه سبز!

تهران ۱۷ فروردین ۹۱

::: شنبه نوزدهم فروردین 1391::: 11:44 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

-پس سنگ بهانه ی درنگت نشده است

-پس سنگ نباش و از دل سنگ بجوش...

بوستان حضرت مریم ۱۴ فروردین ۹۱

 

 

 

::: چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391::: 9:11 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

نام آن پسر  حسین بود

(این را به زودی من و تو می فهمیم!)

پسر دست در دست مادرش راه افتاده بود . گاهی دست مادر را می کشید  و جلوتر از او راه می رفت .

مهم نیست کجای راه - نا گاه -دستش از دست مادر رها شد و  از او سرعت و فاصله گرفت.

ناگهان مادر به خود آمد که :

- پسرم کو؟

 و فریاد زد :

- حسین ! پسرم حسین!

همان دم مردی میانه ی راه ایستاد . تکیه کرد به دیوار .دستی گرفت به کمر که گویا شکسته بود

و دستی دیگر را بر سر  می کوبید و می نالید :

- حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!

حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!

حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!

حسین ! حسین! حسین ! حسین ! حسین! حسین!...................................................................

 

 

 

 

 

::: دوشنبه چهاردهم فروردین 1391::: 10:38 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

مادرجان!

این اواخر ،

خیلی ها به خانه هایشان برگشته اند.

 

خیلی از رؤیاها

خیلی از آرزوها

از ارتفاعات تهران

به جنوب شهر برگشته اند.

 

خیلی از حرف ها

خیلی از قصه ها

به دهان راویان برگشته اند.

 

حتی خیلی از کلمات

از نوک قلم به جوهر نخستین شان برگشته اند.

 

پس شام امشب

غذا که می کشی

بشقاب های سفره را بشمار

یا فردا صبح

در میان رختخواب های افتاده

به دنبال بالشی گرم بگرد،،

شاید یکی از پسرهایت برگشته است.

.

.

پدر جان !

این اواخر

خیلی ها به خانه هایشان برگشته اند .

 

خیلی از رؤیا ها

خیلی از آرزوها

از ارتفاعات تهران

به جنوب شهر برگشته اند.

 

خیلی از حرف ها

خیلی از قصه ها

به دهان راویان برگشته اند.

 

حتی شاید تمام این دفتر

کلمه کلمه  به جوهر نخستین برگردد.

 

پس امشب را

به ایمانت بیشتر تکیه کن

که بیشتر در پیچ کوچه بمانی ،

که دیرتر به خانه برگردی...

اما وقتی رسیدی

دقیق تر بشمار ،کفش های مانده بر در را ،

دقیق تر نگاه کن به عائله ات

که در خواب اند

شاید هنوز هیچ کدام از پسر هایت

به خانه برنگشته اند!

 

 

 

 

::: سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390::: 8:31 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

در متن مقاله هایتان می جویم

در جلد رساله هایتان می جویم

 

من پاسخ تلخ کودک فقرم را

در سطل زباله هایتان می جویم

 

 

 

::: سه شنبه شانزدهم اسفند 1390::: 8:6 ::: میرجعفری سیداکبر| |

                                                         به احترام گذشته و «حال» سید ضیاءالدین شفیعی

 

جنگ

خون خشکیده نیست بر شانه های ما

که باران بشویدش٬

اگر این گونه بود

بعد از این همه باران

برادر گیلانی ام

بی نشانه می شد.

 

- بابا!

شاخه ی درخت باغچه

که شیکسه بود

دوباره در اومده

اما دستای عمو...

یعنی هیچ وقت در نمی یاد....؟

 

جنگ

پشت هیچ خاکریزی

زمین گیر نمی شود.

و من هر صبح

چندین جنازه

از بسترم بیرون می کشم

که بعضی هاشان

زنده می مانند٬

به زندگی شان می رسند

بی آن که از بنیاد های خیریه کمک بگیرند

یا نشانی بنیاد شهید را بدانند.

 

- بابا !

مگه بارون

برای زخم ضرر نداره

پس چرا اون آقا

که همیشه از پیشونیش

خون می یاد٬

هر روز زیر بارونه؟

 

جنگ

سوار بر هر چه که با شد

می آید

و به سادگی از عرض زمان می گذرد

 

- بابا!

امروز از جنگ ،زودتر بر گرد،،

اصلا چرا چند روزه با من بازی نمی کنی؟!

 

::: شنبه ششم اسفند 1390::: 11:33 ::: میرجعفری سیداکبر| |

میرجعفری زمستان ۸۸ شیراز 

باری دارید ،بارتان می لنگد

اصلا هرجای کارتان می لنگد 

 

ــ حالا روی پل خراب آمده اید

- حالا خرِ بی مهارتان می لنگد 

 

::: یکشنبه سی ام بهمن 1390::: 10:43 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

مرگ یا تو

- تنها -

می توانید جان آدمی را بگیرید

اما

نشانی های مانده بر در،،

شیشه ی شکسته،

حتی خونمردگی گلوی عاشق

هیچ کدامشان

اثر انگشت مرگ نیست!

 

 

::: شنبه بیست و نهم بهمن 1390::: 9:6 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

می دانم که جنگ

می تواند

از پنجره های دو جداره هم بگذرد

و جایی بجوید

در اتاق خواب من ،،

و از همان جا

ظروف آشپزخانه را عصبی

و کلمات این دفتر را

حماسی کند.

 

اما میدان رفتن

شمشیری می خواهد و سپری

و از آن عزیز تر دلی

 

پس باز هم

پنجره های رو به خیابان را می بندم

حتی پرده را کنار نمی زنم

و اگر خونی هم به پا شود،

از این صفحه بیرون نمی زند.

::: شنبه پانزدهم بهمن 1390::: 8:55 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

باز هم دیر شد

اگرـ از روحت ـ چند ثانیه زودتر به دنیا آمده بودی

شکل قدیم روح را می دیدی

 ***

وقتی گلوله شریانم را درید

من هر دو پای روح را تا زانو دیدم

روح

ابتدا پایش را از بدن بیرون می کشد

 ***

در شکنجه گاه

متّه در سرم پیچیده بود

و روحم در پیچاپیچ متّه.

متّه را بیرون کشیدند؛

سیاه شدیم! 

***

شنیده بودم

روح شنا نمی داند

دوزیست نیست که در قعر دریا طاقت بیاورد

پس جیب هایم را پر از سنگ کردم

چشم در چشم افق

راه افتادم

آب که از سرم گذشت

فهمیدم

کویر با دریا فرق دارد!

*** 

مگر روح از آسمان نیامده

پس چرا از ارتفاع می ترسد ؟

و با من تا آشیانه ی عقاب هم نمی آید؟ 

*** 

این روز ها

که به سادگی زندگی به مرگ

برگردان می شود

 خواندنی تر

خاطرات یک مرده است.

 

اما ای کاش

 فقط چند سانتیمتر

از روحت کوتاه تر بودی...

 

 

 

::: دوشنبه دهم بهمن 1390::: 11:25 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

برای تو

جنگ تمام نمی شود،

با موشک باران شهرها

و قطعنامه های پی در پی ،،

حتی هیروشیماهای روزانه

تسلیمت نمی کنند،

 

مگر آن که تو

 از آخرین خس خس هایت بگذری

یا پرستاری مهربان

اکسیژنت را ببندد

آن وقت

خط ممتد این مانیتور

خط پایان جنگ خواهد بود .

 

 

 

::: یکشنبه بیست و پنجم دی 1390::: 9:0 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

ذره بودیم در آغاز
کوچک تر از مورچه
در سالن انتظار دنیا

به دنیا که آمدیم
بزرگ شدیم

راوی گوید:
"اگر می دانستید
در آغاز چگونه بوده اید
هرگز یکدیگر را دشمن نمی شدید!"

پس از کجا معلوم
همین تهران یا قم
و شاید رم
سالن انتظار نباشد
برای دنیایی که در آن
هزار بار بزرگ تریم!

و فرمود:
"لشکر مورچگان در راهند
به خانه های خود بازگردید."

 

 

::: سه شنبه سیزدهم دی 1390::: 8:29 ::: میرجعفری سیداکبر| |

                                                                  

                                                                     

 

                                                                                         به خاطر حبیب محمد زاده عزیز

مجلس رسیده بود به جایی که

فرمود:

ـ شما که نامه نوشتید...

 

گفتم:

ـ آقا برایت

هجده هزار نامه نوشتم

اگر به دستت رسیده بود که نمی آمدید...

 

راوی ادامه داد:

این خاک نینواست

 

گفتم:

ـ حالا از تمام منازل گذشته ای

به خانه های ما رسیده ای

اما همیشه

امن ترین جای جهان کربلاست

 

راستی

در کدام منزل از شما جدا شدم؟

وقتی نامه می نوشتم.

 

اصلا نوشته اند

تو

هر شب دهم

بیعت را حتی

از نزدیکانت بر می داری

اما هیچ کس

از تو جدا نمی شود

اگر چنین است

پس چرا

در هیچ یک از مقاتل معتبر

عصر روز بعد

نام من در میان کشتگان نمی آید؟!

 

مجلس تمام شد

وقت دعا رسید

ذاکر همین که گفت:

- خدایا

گفتم:

ـ باید منظورش از«مریض منظور»

من باشم.

 

 

::: یکشنبه بیستم آذر 1390::: 21:46 ::: میرجعفری سیداکبر| |

می خواستم امروز را با شعری عاشورایی به روز کنم.

اما این آگهی را سر راهم دیدم که بر دیوار یک بیمارستان دولتی نصب بود.

شماره های روی آگهی را مخدوش نکردم شاید کسی پیدا شود.

 

()()این هم نشانی وب عاشورایی من و حبیب

http://ashooraee.blogfa.com/

 

 

 

 

آهای آهای دستای بد، من از شما مکدرم

که خط تیره می کشید بین من و برادرم

 

بین من و برادرم که خون و خونه مون یکیست

هزار سال بعد هم بار رو شونه مون یکیست

 

هزار سال بعد هم، خونه به نرخ خونمه

خونه که سقفش آسمون ،ستونش اسختونمه

 

مثل یه روزنامه ام پر از  حوادث بدم

صبح علی الطلوع شهر، کاشکی تموم می شدم

 

پر از حوادث بدم ولی مچاله نیستم

عابر باکلاس شهر! سطل زباله نیستم

 

عابر با کلاس شهر، نگاه کن، سلام کن

به حرمت برادرم تمام قد قیام کن

 

سوال تو ، سوال من :سوال من سوال ماس

اگه فرشته نیستیم مهر کی روی بال ماس؟!

::: چهارشنبه نهم آذر 1390::: 8:34 ::: میرجعفری سیداکبر| |

(یوسف آباد ۲۹ آبان ۱۳۹۰  عکس :موبایل بنده )

 

پاییز رسید، برگ خواهد افتاد

- درباران یا تگرگ -خواهد افتاد

 

پس سر به هوا ترین ما ، فردا نه

امروز به یاد مرگ خواهد افتاد

 

 

::: سه شنبه یکم آذر 1390::: 8:16 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

از ناله سوال کرد:

                    -"فریاد کجاست؟"

از بازدم محتضری:

                    -"باد کجاست؟"

 

می پرسد از ماهی تنگی کوچک:

- "محدوده ی آب های آزاد کجاست؟"

 

 

 

::: شنبه بیست و هشتم آبان 1390::: 11:38 ::: میرجعفری سیداکبر| |

نقاشی:سید مسیح میرجعفری

 

 هیچ نوزادی

به زبان مادرش

گریه نمی کند!

::: یکشنبه بیست و دوم آبان 1390::: 10:0 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

۱- امکانات دیگر!

خانوادگی رفته بودیم امامزاده صالح. سروش، پسرخاله ی مسیح که دوره ی پیش دبستانی را می گذراند و در ضمن دانش آموخته ی زبان های خارجی است ، ابتدا  در و دیوار را بوسید و بعد ضریح را در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن کرد .ضریح را رها نمی کرد و اگر اصرار های همراهان نبود، ما هنوز در امامزاده صالح بودیم !

موقع بیرون آمدن مادرش از او پرسید:

-سروش ،برای من هم دعا کردی؟

سروش گفت:

- بله مامان ،

بعد بلافاصله پرسید:

-این جا امکانات دیگه ای هم داره؟!

 

۲- عاشق جوونی ها

   وقتی اتوبان حکیم را به سمت غرب طی می کنی ، بادبادک های رنگارنگی را در آسمان می بینی که از تپه های بوستان پردیسان برخاسته اند. همین طور که با ماشین حرکت می کردیم، درباره ی هرکدام از بادباک ها حرف می زدیم. یکی شکل خفاش بود و دیگری شکل مرد عنکبوتی . یکی بسیار بالا رفته بود و دیگری میان آسمان و زمین سکندری می خورد ...اما یکی از بادبادک ها فرسوده شده و بود و لبه های آن پاره پاره .مسیح گفت:

- این بادبادک رو نیگا کنین! خیلی پیر شده به خاطر همین نمی تونه خیلی بالا بره .

سروش اما دستش را به طرف بادبادک گرفت و فریاد زد:

-من عاشق جوونی هاتم بادبادک!

 

::: شنبه هفتم آبان 1390::: 8:45 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

 

 

حاجی حاجی!به گوشم   پشت موجای شطیم

سید خط رو تحویل داد    حالا ما روی خطیم

 

حاجی اینجا محشر شد   آتیش بود آتیش تر شد

لطفا بارون بفرستید   شاید حالم بهتر شد

 

اون ور هی آتیش کردن   این ور کبریتا خیسن

آتیش! آتیش روشن کن! بچه هامون یخ کردن!

 

حاجی سید هی خون خورد  مثل کارون جوش آورد

وقتی خط رو خط افتاد  وقتی اسم ما خط خورد

 

حاجی خاموشی سخته  فانوسامون بی نفته

اما داریم می بینیم  کی اومده کی رفته!

 

امشب ما کم آوردیم  اما بازی رو بردیم

نذری شربت می دادن  تا می تونستیم خوردیم

 

حاجی یک جشن ساده نقل و آجیل آماده

امشب سید  دوماده ...

                              بی سیم از کار افتاده...

 

 

 

::: شنبه سی ام مهر 1390::: 8:33 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

 

     ۱)النگوی پیرزن سکته ای رو به موتی در اتاق "آی سی یو" یکی از دور افتاده ترین بیمارستان های داغون جهان به سرقت رفت. پیدا کنید نام بیمارستان را:

الف:آتیه

ب:پارس

ت:تهران کلینک

 ث:دی

ج:ساسان

چ:مهر

ح،خ،د،ذ،ر،.ژ و....:موارد بیشتر

 

2) به نظر شما بهترین طنز پرداز کشورمان که طنز تلخ نمی گوید کیست؟

الف: مرحوم منوچهر احترامی

ب:دزد بی پدر و مادر

پ: ابوالفضل زرویی نصر آباد

ت:ناصر فیض

ث:امید مهدی نژاد

::: یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390::: 10:48 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 (عکس:حوالی مسجدالحرام،مرداد ۱۳۹۰ )

 

 

 

ما :آیه ی دشوار که تفسیر نشد

در لوح مقدسی که تحریر نشد،،

 

شاید روزی به این دیار آمده ایم

از خواب فرشته ای که تعبیر نشد.

 

::: دوشنبه یازدهم مهر 1390::: 9:15 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

من پاییزم ـ درست ـ من پاییزم

اما از شاخه ی تو می آویزم

 

من با توام ای درخت با تو !با تو!

آن قدر که از خواب تو برمی خیزم

 

::: دوشنبه چهاردهم شهریور 1390::: 13:59 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

 

از هر جنسی چند رقم آوردم

حتی ز عدم چند قلم آوردم

 

با این همه در مقابل خواهشتان

مردم ! مردم ! دوباره کم آوردم

 

 

::: شنبه پنجم شهریور 1390::: 11:45 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

...اما وقتی لحظه ی دیدار رسید

کار آیینه هم به انکار رسید

 

آدم در آیینه به آدم نرسید

آنقدر که دیوار به دیوار رسید

 

 

::: شنبه بیست و دوم مرداد 1390::: 9:14 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

 

 

هی رنگ فقط رنگ نشانت بدهد

نامت را هم ننگ نشانت بدهد

 

حاشا که در این شهر ، در این سنگستان

این پنجره جز سنگ نشانت بدهد

 

 

::: دوشنبه دهم مرداد 1390::: 9:51 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 به یاد مهدی پرویز

 

۱-     زمستان 1386؛با جمعی از شاعران و برگزار کنندگان شب شعر عاشورا راهی نجف اشرف بودیم. مهدی پرویز را همان لحظات اول دیدم وبیشتر دیدم. از شیرین زبانی هایش معلوم بود که می تواند خودش دوستانش را انتخاب کند. و انتخاب کرد: افشین علا! و چه دوستی برای این سفر بهتر از افشین ؟ من هم افشین علا را انتخاب کرده بودم ...

  به گمانم از همان روز خود را(به مزاح) مدیر برنامه های استاد افشین علا معرفی می کرد ! بعد ها رابطه ی پرویز  و برادرم علا غلیظ تر شد ؛ تا آنجا که دیروز صدای زلال اما بغض آلود افشین علا را در تشیع جنازه ی پرویز شنیدم .پرویز را در زادگاهش دلیجان به خدا سپردند.

  من و علا و پرویز در نجف و کربلا هم اتاق بودیم . پرویز به حقیقت روح سیال و طبع روانی داشت .سه روزی که در نجف بودیم چندین غزل سرود؛غزل هایی که شاید هیچ کس جز مولایمان آن ها نشنید ؛ زیرا می نوشت و در ضریح امام علی(ع)) می انداخت.

 آن روز ها با شوخی ها و بذله هایش چقدر ما را می خنداند. صبح اولین روز وقتی دید دیر از خواب برخاسته، روبروی حرم امام ایستاد و گفت:

 

     یا علی (ع) جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!

 

پرویز برای من از خودش گفت . از دوران طلبگی اش ،از پدر شاعر و جانبازش ،از برادری که نوجوانانه پرکشیده بود...

 پرویز به زیارت که می رفت، شکفته تر باز می گشت و می گفت: غزلی سرودم و آن را در ضریح انداختم.همان جا بود که سرود:

  

      گاهی مزه دارد وسط را بمیری

2-رمضان سال گدشته تماس گرفت که::

-         می خواهم در شعر خوانی در محضر مقام معظم رهبری شرکت کنم ؛ می توانی پارتی من شوی؟

گفتم:

-         من؟! خودم را هم دعوت نمی کنند... اما دوستان حوزه هنری می توانند کمکت کنند.

نمی دانم موفق شد یا نه.

   ولی برایم توضیح داد که او هم از زخم خوردگان وقایع انتخابات88 است و ظاهرا برادران خودسر از خجالت او در آمده بودند! هر چه بود ، مهدی پرویز فرزند یک فرمانده جانباز بود؛ فرماندهی که بسیجیان باز گشته و بازنگشته از روز های پایداری به احترامش کلاه بی کلاهی شان را از سر بر می داشتند.

3-زمستان 89،یزد، کنگره ی شعر دفاع مقدس؛مثل همیشه بهره های این کنگره نیز بیرون از جلسات شعر خوانی بود.

 من و پرویز و یکی از داوران کوچه پس کوچه های یزد را گشتیم . کوچه های کاهگلی و طویل که تایر هیچ ماشینی به درکشان نایل نشده بود .

بازار سنتی ،مسگری ها و بناهای تاریخی تماشایی بود. وقتی به شیرینی فروشی حاج خلیفه رسیدیم، پرویز خیلی شیرینی خرید ؛ آنقدر که می شد با آن کام یک طایفه را شیرین کرد.مگر از پرویز جز این انتظار بود؟

  و چقدر سر به سرش گذاشتم ،و قتی می گفت من مشاور فلان وزیر بوده ام و با فلان وزیر....خدا از سر تقصیراتم بگذرد اما پرویز به واقع آن قدر توانمند بود مشاور خوبی برای یک وزیر در این روزگار باشد .

4- وقتی یقین کردم که مهدی پرویز سر نماز پرکشیده است ، یاد مصرعی افتادم که در نجف و کربلا تکرار می کرد؛ مصرعی از یک غزل که همان جا سروده بود:

      

    گاهی مزه دارد وسط را بمیری!

 

 

 
::: چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390::: 11:50 ::: میرجعفری سیداکبر| |

 

دیروز  سید صابر موسوی پیام داد که:

 

"مهدی پرویز پرکشید !"

می دانم که مرگ همیشه ناگهانی است  اما بادیدن مهدی پرویز آدمی یاد هرچه که می افتاد ،زندگی بود نه مرگ!

ما برای ادامه ی زیستن مجبوریم خودمان را تسلی دهیم . امیداوم این روز ها یکی باشد که بازماندگانش را به  خصوص طفلک او را تسلی دهد.

رحمت خدا بر او

 

به یادش:

 

اینک پرواز او که دیگرگون است

بالش از قاب آسمان بیرون است

 

کوهستان قد کشید تا آنجا ....تا.....

وقت ِ وقتِ عقاب هم، اکنون است

 

 

::: یکشنبه دوازدهم تیر 1390::: 10:28 ::: میرجعفری سیداکبر| |


Design By : Moussa Hashemzadeh