گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
فاصله افتاده است تو: از رد خونت به واقعیت رفته ای داری در صفحه ی بعد به زندگی ات می رسی من : گنجشک ها به خواب هایم رفته اند و نارون ها به آرزوهایم ابر ها را پس و پیش می کنم، شاید ستاره ای ... نمی بینم . گاهی نوری می افتد میان تاریکی دو سطر (شاید ر و به ما ایستاده ای که زندگی ات سرایت می کند به این سو) می بینم : خون شقیقه ات بند آمده اما هنوز صدا می رسانی به گنجشک و آفتاب را به نارون و از پیشانی ات می خوانم : این کتاب همیشه از آخر خوانده می شود ! می گویم پنجره باز بماند و گنجشک ها به نارون هایت باز گردند می گویم در بسته باشد و خیابان به خانه ات نیاید می گویم هوا آفتابی است فقط گاهی سایه های نرده ها پیاده رو را ناهموار می کند! نگران نباش مواظب باش! * * *همین دیروز خبر رسید که جناب استادم جواد محقق با تعدادی از اهل قلم و نظر به آلمان سفر کرده اند . بنابر این تا لحظه ی بازگشت ایشان به کشورمان این وبلاگ به روز نخواهد شد! قرار شد بسرایم غزل به یاد محقق مگر دوباره محقق شود مراد محقق فریضه ای است موءکد که دوستان دل خود را به دست باد سپارند ولی به باد محقق دلا تلاش چنان کن که هر دو کام بگیریم من از جوار محقق تو از جواد محقق و یا تلاش چنان کن که هر دو بهره بگیریم تو از جواد محقق من از سواد محقق به اعتدال محقق در این زمانه کسی نیست به دست او شده تنظیم ،کم و زیاد محقق اگر که ناخن تقوا تن تو را بخراشد بمال روی تن خود کمی ضماد محقق شبی که خسته و بی تاب به رختخواب می آیی دوای کوفتگی چیست؟ به جز پماد محقق در این زمانه که حال جهان غرب خراب است چقدر حال تو خوب است به اعتقاد محقق برو به شرق به ژاپن ببین که رو به زوال است و ما چقدر شریفیم به استناد محقق اگر زقونیه آمد و شعر ناب نیاورد یقین بدان که شکسته نوک مداد محقق اگرچه شرم نکردم غزل سرودم و کردم چه استفاده ی حسنی ز اعتماد محقق! پدرم می گوید: کسی که می خواهد پدرش را بسوزانند خودش هیزمش را فراهم می کند! بعد قرار شد حبیب همین ها را که گفتم، شعر منثورکند ، یعنی پرو بالی شاعرانه دهد که این شد: سرزمین مادریم که سر در گریبان دارد . سری که سالها خم شده در کرج ؛ و از پشت سد می نوشد . تهران ، که سالها سر بلند نکرده و اشکهایش را جا گذاشته در خزر ؛ یا از تنگه ی هرمز به اقیانوس می ریزاند . سری که درد می کند و قمصر کاشان هم اگر به سد بریزد ، داروی مسکن خوبی نیست . سرهای بسیاری در تو حیران است از درد . در گریبان است چنان که می دانی ، آب بسیاری ریخته ایم پشت سر ، سری بالا نیامد ، ورق بر نمی گشت.
| Design By : Moussa Hashemzadeh |

