تبليغاتX
گندم و بلدرچین
پرواز
ملافه هنوز گرم تپیدن بود

و مشتی پر فرشته

کنار بالینت.....

 

هیچ وقت

دهان پنجره را

این گونه

حیرتزده باز ندیده بودم!

 

قربان ولیئی ......

فقط تماشا کن .......

تابستان ۷۵ ......مشهد اردهال

 

بعد از ظهر یک پنج شنبه بود .  کنار جاده ی خلوت ،باید منتظر وسیله ای بودیم که از مشهد اردهال برگردیم .من منتظر بودم و عکس می گرفتم با دوربین زنیط. او منتظر نبود ،، می دانم .....

قربان ولیئی آن گونه که بود...
 

 

View Full Size Image

تابستان ۷۵ مشهد ارهال

 

View Full Size Image

تابستان ۷۵  تهران

سه زیارت کوتاه

سه زیارت کوتاه

 

1 – عظمت مهربان

 

 

عظمت مهربان ؛ این رساترین واژه ای بود که در حرم مولای متقیان یافتم و با تمام وجود می دیدم

که :

    " مور،چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

      

    یا بر حشتی خام ! "

 

باید از خودش بخواهی که بهتر ببینی اش و آن گاه می بینی که حتی رساترین زیارت نامه ها هم زبان زمزمه ی تو با او نمی شوند . پس باید بنشینی و در سکوت تماشا کنی . حتی اشک هایت را نبینی که بی توکجا می روند.

 

این مهربان عظیم ، این عظمت مهربان تو را هم مهربان می کند و بعد می بینی از هیچ کس کینه و گلایه ای به دل نداری ؛ همه رابخشیده ای و چقدر مهربانی خوب است .

  در  حرم او دست و پایت را گم می کنی و خود را که می یابی باید مهربان شده باشی.

و من مهربانی و عظمت را در هیچ جای عالم سیال تر از حرم مولا (ع) ندیدم .

 

2 – گریستن و نگریستن

 

   چقدر باید گریسته باشی تا چشم نگریستنت به او گشوده شود؟ حرم حسین(ع) را در هیچ شعری ندیده ام . خدایا چرا این همه از حسین(ع) می گویند و هیچ کدام حسین(ع) نیست ؟ شاید هیچ کس آن طور که باید نگریسته است! تو می دانی که حسین(ع) بیش از هر بزرگی در کلام امیران کلام سروری کرده است .چرا حسین(ع)درهیچ شعری چنان نیست که او را در حرمش می یابم ؟! می یابم؟!

نه می یابم نمی بینم؛  چرا که شایسته ی نگریستنش نگریسته ام !

 

  در حرم حسین (ع) اشک جلد تر از کبوتران بارگاه اوست .

 

  حسین(ع) در بارگاهش  تنها نیست . اگر نمی توانی زائر او باشی زائر حبیب باش ؛ زائر زهیر باش یا نه اصلا برو به قتلگاه و زائر زمینی باش که روزی خون گلوی حسین(ع) را بر خود جاری دیده است .

حسین(ع) نیز چون علی(ع) مهربان است اما مهربانی حسین(ع) جور دیگری است ؛ نمی توانم بگویم!

 

3 – رهایی

در حرم عباس(ع) رهاتری ؛ نمی دانم چرا! این جا می توانی کمی حسین(ع) را ببینی و کمی علی (ع) . حتی اگر دقیق شوی فاطمه(ع) را هم می ببینی .

 

بار گاه عباس(ع) بارگاه وفاست اما نباید از رشادت غافل شوی . عباس(ع) آنقدر بزرگ است که حتی  می توانی از اوگلایه کنی . و من دیده ام که زائرانش از او هم دنیا را می خواهند و هم عقبا را .

یادت باشد اگر خواستی به زیارت حسین(ع) بروی از عباس(ع) اجازه بگیری؛ حتما اجازه می دهد .

 

 

 

 

 

چند لحظه دیدار
دارم پنجره را کشیده تر می خواهم ،

                                              بی پرده

و آسمان می دهم به گلدانم.

 

دارم می رسم به دقیقه ای که :

زنگ می زنند ،

پشت در همان ساعت قدیمی است ،

چند لحظه دیدار آورده است !

پدر سوخته!
یک رباعی از دوره ی  واسوختم (!):

 

هر چند بر افروخته ام ـ می فهمی؟ ـ

 

من دل به تو نفروخته ام می فهمی؟!

 

 

شاید عصبانی ام که تقصیر تو نیست

 

ای عشق پدر سوخته ام ، می فهمی ؟!

 

 

احمد عزیزی
 احمد عزیزی در اغماست و من نمی دانم اغما کجاست .

 

این بهانه ای است که یادش را با یک بیت از خودش گرامی بداریم .

 

این بیت کم تر از یک دیوان نیست :

 

 

 

  چندی است شهادت شده معنای دمیدن

 

  تا بعد چه حیرانی تو نام بگیرد!

.

دستاس
دیر کرده بودی

مثل هنوز

            که نمی آیی .

به مادر گفتم :

- اگر سپیده نیاید...؟

خندید و نگاه کرد به دستاس.

 

و من که ستاره نداشتم

کودکی هایم پر از ستاره شد ،،

ستاره هایی که با خرده های ماه گذشته می ساختم .

 

این روزها

بزرگ شده ام

که دیگر دستم به هیچ ماهی نمی رسد .

 

تو

که صدایت به کودکی هایم می رسد

به مادر بگو :

دنیای ما

ماه نه

تیرگی هایی دارد

که باید زیر دستاس تو خرد شوند .

برو بشین سر جات !
مسیح ، پسرم تازه دو سالش شده بود که یک روز آوردمش اداره .

همین که وارد یکی از اطاق ها شدیم ، یکی از همکاران از جایش برخاست و آمد میانه ی 

اطاق تا با مسیح احوال پرسی کند . پس از به جا آمدن تعارفات معمول (!) مسیح، میز

خالی ازسرنشین آن همکار را نشان داد و پرسید :

ـ ا ین میز شماست ؟

همکار عزیز و حاضر جواب با مهربانی پاسخ داد:

 ـ بله عزیزم !

مسیح نیز بی هیچ تعللی گفت :

 ـ برو بشین سر جات ! 

 

گزارش
* این گزارش مستند است . می توانید از همسفرانم (سید ابوالقاسم حسینی ژرفا ، محمود اکبر زاده ، احد ده بزرگی، مصطفی رحماندوست ، قاسمعلی فراست ،مجید قادری ،افشین علا ، سید محمد امین جعفری ، عبدالحمید رحمانیان ،هاشم کرونی، محمد برزگر،مجتبی احمدی ، مهدی پرویز، حسین عبدی  و .....)بپرسید.

 

کنار ضریح

باران موسمی نیست ،

 خبرها تب کرده اند

و انبوه زائران .

 

رو به رویم

دل ها ایمن نیستند .

 

و تنها چشم ها نیستند که می بارند

دقیق که می شوی

گردنبند رهاشده ی رباب است

روی سر زائران

یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب   .

 

آن سو تر

 قتلگاه است

و از آن جا که بیرون می آیند

هنوز دستان بعضی ......(دستم  می لرزد که بنویسم!)

 

نگاه کنید !

حرم به وسعت آب های جهان

موج می زند .

 

این جا

 آن ها که پیاده اند

زود تر می رسند

و پا برهنه ها  رسیده اند !

 

و آخرین خبر این که:

بین الحرمین

پیشانی کشیده ی زمین شده

از بس تب کرده است. 

 

 

سنگ صبور
* این غزل حال این روزهای من است اما ده سال پیش آن را سروده ام.

امروز دستان فاتح پیش از رسیدن گذشتند

من ماندم و غربت بند با میله هایی همانند

 

آخر یکی جان  یوسف هم بندیان را بگوید

حیف است یک عمر در بند باشند و عاشق نباشند

 

 لب باز کن ای تبسم ای شوق در گریه ها گم

تا باز در من بخندند لب های لبریز لبخند

 

ای مهربان تر ز باران  بر ابر های پس از این

نام تو را می نویسم تا مهربان تر ببارند

 

ای نای شور آفرینان ای شوق نی نامه خوانان

ما را خدایان خاموش در هفت بند آفریدند

 

بگذار روشن بگویم در پشت این صبح کاذب

چشم انتظار تو ماندن،خورشید من! تاکی و چند؟

 

ای بی قرار اشک جاری درقصه ی چشمه و سنگ

سنگ صبور تو دریاست اینک به دریا بپیوند

 

 

دست
این روز ها

از ماه که می گویم

چشمانم تیر می کشند

و روی کنده ی زانو

از اشک

 یا خون

گرم می شوم

 

این روز ها

از ماه که می گویم

سرم روی دامن خورشید است

و  دستی نیست بنویسم

اما در تمام حماسه ها دست دارم.

                           بهمن ۸۶

سفر اول
   *این یک سفرنامه است .آیا این سفر دوباره برایم تکرار می شود ؟!



 ... و نخل ها که سحر سر به آسمان دادند

صلات ظهر که شد ،ایستاده جان دادند

 

صلات ظهر  درختان اقامه می بستند

که روح و راحت خود را به باغبان دادند

 

چه نخل ها که به انگشت های نامعلوم

جهان گمشده ای را به ما نشان دادند

 

مسافران غریبی که دیر می رفتند

به کاروان نرسیدند ،تشنه جان دادند

 

کنار نعش افق ناله های نیزاران

غروب بود و چه حالی به کاروان دادند

 

درست روی همین خاک ، یادمان باشد

به عاشقان جهان خط بی امان دادند

 

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب 

به سر زمین شما هفت آسمان دادند

 

              ****

( به سرزمین شما آه... سرزمینی که

غریب و دوست بدان زخم و استخوان دادند

 

غریبه ها که فقط شکل میزبان بودند

به زئران رطب دشنه و سنان دادند

 

برای هر که مسافر برای هر که رسید

سگان کوفه دویدند دم تکان دادند

 

وقیح بود ولی عابران نامربوط

به جای چشم شما را دو  تکه نان دادند  )

                 ****

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب

به سرزمین شما هفت آسمان دادند

 

به تشنگان مجاور فرات نوشاندند

به خستگان سفر توشه و توان دادند

 

به احترام شکفتن جوانه رویاندن

به نخل های کهن فرصتی جوان دادند

 

اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند

به سرزمین عطش صبح و سایه بان دادند

 

به رغم آنچه به حلق بریده ای نرسید

چه جام ها که به مردان این جهان دادند

 

شبیه رود اگر آبروی این خاک اند

شبیه چشمه به هر خطه ای روان دادند

 

خدای من! چه بهار شگفت انگیزی

به بوستان غزل خیز عاشقان دادند  

 

چقدر بوی تو پیچید و  باد می آید

 چقدر بوی تو را یاس و ارغوان دادند

 

" زبان خامه ندارد سر بیان فراق "

زبان خام مرا جرئت بیان دادند ؟! 

  

آهو
با ا حترام به و اعتذار از بیدل دهلوی، محمد سعید میرزایی ، امید مهدی نژاد و آهوهای این حوالی و تقدیم به

ناصر فیض

 

چه کس آورده بیرون جای کفتر از کلاه آهو ؟

حواست نیست می گویی به یابو اشتباه آهو

 

اگر دقت بفرمایید یابو یال و دم دارد

و دارد گوشه ی لب یک عدد خال سیاه آهو

 

و یک توضیح دیگر این که یابو واقعا یابوست

ولی آهو  گهی میش است و گاهی شیر و گاه آهو

 

اگر جنگی شود آهو به جای شیر می رزمد 

خودم دیدم که می بردند توی پایگاه آهو

 

چنان از جفت بیزار است این حیوان در این احوال

که می ترسم کند تولید مثل بی لقاح آهو

 

امان از بچه آهویی که شیر مادرش خشکید

ولی هرگز نمی نوشید از شیر پگاه آهو

 

هوا سرد است می دانم که سینو(و)زیت می گیرد

اگر امروز نگذارد به روی سر کلاه آهو

 

نمی خواهی ترافیک خیابان ها روان گردد ؟

بیا بگذار از فردا سر هر چار راه آهو

 

از آن جایی که آهو را به جای ببر می گیرند

نمی پوشیده از سابق لباس راه راه آهو

 

همان شاعر که از خوبی به آهو ماه می گوید

همان شاعر ولی هرگز نمی گوید به ماه ، آهو

 

نگو ترسوست این حیوان سیاسی نیست ، شاید هم

اگر شیری نباشد می شود مشروطه خواه آهو

 

اگر بزها نمی افتند در چاه زنخدانش

یقین دارم می آموزد به آن ها راه و چاه آهو

 

اگر چشمان آهو شیوه ی عاشق کشی دارد

تو را هم می کند در زیر پای خود تباه آهو

 

اگر چه تا ابد از فیض تو لب تشنه می ماند

ولی هرگز نمی نوشد ز آب زیر کاه آهو

گم
ظهر مرداد هم که باشم

پرنده پر زدنت را خواهم دید .

 

این جا همیشه

مرتب

ازدحام است

و همین کافی است

نقاره زن ها 

 نت ها  را  گم کنند .

نی بخرم ، دف بفروشم.....
توضیح ضروری :

این غزل را به تازگی سروده ام و در مجموعه ی پایان رنگ های جهان که همین

امروز چاپ ولی منتشر نشده  ، نیست .

 

پشت همان کوه تر از کوه ، گوش به سنگم که بجوشم

باز هوایی شده ام  تا  آبی آرام بنوشم

 

می روم از خویش و بهارم  ،من پُر کوچم ،پرو بالم  

مقصد آواز بلندِ  کوچ پرستو شده گوشم

 

با من و دل از شب و تشویش نیست به جز خاطره ای بیش

صبحم و عریان شده ام تا پیرهن جلوه بپوشم

 

ناله تراز نی شده بودم  بر لبت آمد که : سرودم

آمدم این سوی نیستان نی بخرم دف بفروشم

 

آمده بودم سر راهت زُل زده بودم به نگاهت

رفتم و رفتم برسم تا..... آینه آورد به هوشم

 

موج به موج آمده ام تا بگذرم  از هرچه که دریا

مقصد من همسفرم بود  یا صدف خانه به دوشم  

 

باز تر از پنجره ای باز رو به تماشا شده ام باز

منظره باشی همه چشمم  ، زمزمه باشی همه گوشم                        

                                           

                                         

                                        یازدهم آذر ۸۶

                  

.

بوسه
رگ های مرا می بوسی، جان در جریان می افتد

زنجیر جنونت اما بر گردن جان می افتد

 

ما در پی نانیم اما هر روز در این چرخاچرخ

سیبی که تو می چرخانی در دامنمان می افتد

 

گیسوی درخشان در شهر  ! بازار سیاهت داغ است

تا سایه ی بیدی روی دیوار جهان می افتد

 

گل های ده پایین هم دارند تو را می نوشند

تا از سر کوهی ماهی در آب روان  می افتد

 

این سیر رسیدن تا توست :هر قطره ی باران برگی است

می چرخد و پیش پایت با باد خزان می افتد

 

در من جریان دارد جان، در من جریان دارد عشق

وقتی که جهان :سیب تو ، در دامنمان می افتد

 

                                                پایان  آبان ۸۶

                                                

افروختن از چشم شما...
با این که تا کنون سعی کرده ام این صفحه را با شعر های جدید بگردانم اما این شعر که روزگارش سر

 آمده ،حال این روزهای مرا گرداند.من هم آن را این جا می نویسم . شاید یکی جز من  آن رابخواند. 

 

ابر آمده ابر آمده ابر آمده بالا

ابر آمده از چشم من ابری شده دنیا

 

ابر آمده از دور تر از دور تر از دور

آن قدر که انگار زمین گم شده این جا

 

حالا که زمین را مه انبوه گرفته است

بی چشم تو این جاده کجا می رود آیا؟

 

یک روز بیا باز بشوران و برانگیز

این موج فروخفته و این شور رها را

 

بگذار کمی دل بسراییم کمی صبح

از بازترین پنجره ی رو به تماشا

 

ای شور شکفتن  گل شبنم زده ی صبح

من سوخته ام سوخته تا صبح ، تو اما ....

 

گفتیم قبول است بسازید و بسوزیم

افروختن از چشم شما  سوختن از ما

روشنی
 شب ها می آیند

از چشمت

سیاهی بردارند ....

 

روشن می شوند و می روند.

 

قیصر...
قیصر چقدر شکل حیات تو تازه است

این طرز بودنت ، حرکات تو تازه است

 

در جامه ی جدید و جوان مهربان تری

جان تو تازه است، صفات تو تازه است

 

هی تازه تازه تازه تر از راه می رسی

این زندگی است یا نه ، ممات تو تازه است ؟

 

آن لحظه ی شگفت تماشا  شنیدنی است

چیزی بخوان ، بخوان کلمات تو تازه است

 

ای چشم تو مکاشفه ی دیگر جهان

ای چشم  تازه ، چشمه ی ذات تو تازه است  

 

در باغ ما بهار تو با شاخه ای جدید

گل داده است از برکات تو تازه است

 

قیصر چقدر مشتریان تو تازه اند

گرد بساط تو که بساط تو تازه است

 

ما خسته ایم مثل تو از این کویر پیر

لب تشنه ایم ، رشته قتات تو تازه است