گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
... که خون مانده است پشت راهبندان فقط یک بوق ماشین های حیران ، همین کافی است تا جاری شود باز خیابان در خیابان در خیابان... ... که خون جاری است از فرق و جبینم ملالی نیست ، وقتی نازنینم، برای درک یا ترک حضورت دم تیغ تو را باید ببینم! در بیرق تو پیچیده اند و عطر سیب و یاس ماشین ها را هوایی می کند پنجره ها در تلفظ نامت دهان به دهان باز می شوند. شریعت فرات در خیابان جاری است . و من در شرح تو آن قدر شاعرم که لا اقل نماهای گرانیت در انعکاس کلماتم به لکنت نیفتند... *توضیح: آن آهنگ «خون جاری» را خاموش می کنم ، به احترام بوی بلیغی که روز به روز دارد شدید تر می شود . پس بشنویم : می توانم به اشاره ای
خورشید را از غرب به میانه ی آسمان باز گردانم. می توانم فراگیرترین آب ها را از تنوری تنگ به قعر زمین فرو برم . و شاید یک روز دریاها را بالا بگیرم تا رود ها به سرچشمه هایشان بازگردند اما فرات هرگز باز نخواهد گشت به روزهای پیش از فرات.... ... که جاری نماند یا بماند طناب و حلقه ای ... اما بماند پس از تصمیم ما این چارپایه چقدر از پا بیفتد تا بماند؟!
| Design By : Moussa Hashemzadeh |

