گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
*توضیح: آن آهنگ «خون جاری» را خاموش می کنم ، به احترام بوی بلیغی که روز به روز دارد شدید تر می شود . پس بشنویم : می توانم به اشاره ای
خورشید را از غرب به میانه ی آسمان باز گردانم. می توانم فراگیرترین آب ها را از تنوری تنگ به قعر زمین فرو برم . و شاید یک روز دریاها را بالا بگیرم تا رود ها به سرچشمه هایشان بازگردند اما فرات هرگز باز نخواهد گشت به روزهای پیش از فرات.... ... که جاری نماند یا بماند طناب و حلقه ای ... اما بماند پس از تصمیم ما این چارپایه چقدر از پا بیفتد تا بماند؟! ...که خون جاری است ،جاری از گلویی اذان گفتند اکنون با چه رویی ، تو می خواهی که با آب وضویت لب چاقوی تیزی را بشویی! * احتمالا تا چند پست بعدی دو بیتی هایی با همین صدا ـ صدای خون - برایتان می نویسم . این اواخر را با من باش به خاطر پسرم که هر روز نگران تر قد می کشد و دستش به همه ی چراغ ها نه.... می رسد . می گوید : ـ بابا ! بزرگ بشم که چی؟ که هر روز برم اداره ؟ اصلا تو هم امروز زودتر بیا خونه! می گویم : ـ پسرم! آدم ها هزار جور بغض می کنند. به جای هم گریه می کنند، غصه می خورند، اما هر کس برای خودش پیر می شود. رو می گرداند که : ـ مامان پس برای من یک چایی غمگین بریز! * جملات سبز نقل قول مستقیم از پسرم مسیح است. به احترام ضیاءالدین ترابی عنوان اين نوشته « و » است ، يعني واو عطف ، نه واو كه يكي از حروف الفباست ! توضيح مي دهم كه چرا « و » . حقيقت اين است كه ضياءالدين ترابي را با واو عطف مي شناسم ، آن هم واو عطف در انتهاي سطرهاي شعرش . راستي چرا بايد مصرع يا بند شعري با « و » به پايان برسد ؟ بهتر نيست هر كجا در پايان مصرعي به واو رسيديم، آن را به مصرع بعدي متصل كنيم ؟ چرا ترابي چنين نمي كند ؟ همين چند روز پيش از وي خواستم يكي دو نمونه از شعرهايش را در اختيارم بگذارد . لطف كرد و اين شعر را با دست خط خودش به من داد كه اتفاقا چند واو مهم دارد : و اما دون كيشوتي كه با دوچرخه سفر مي كند به دور جهان يقين چيزي كم دارد با اين همه هركس حدس خودش را مي زند و دون كيشوت حدس خودش را بالا رفتن از نردبان پست مدرنيسم اين آفت ها را هم دارد بقيه ي شعر را نمي آورم ولي بدانيد چند « و » عطف ديگر در ادامه ي همين شعر هست ! *** شعر آيينه ي تمام نماي رفتار و سلوك شاعر نيست اما معتقدم در شعر مي توان بخش هايي از رفتار و كردار شاعر را تماشا كرد . نمي گويم مثلا اگر شاعري ريش پرفسوري اش را رنگ مي كند يا سيگارش را در جورابش مي گذارد ، حتما از واو عطف در انتهاي مصرع هاي شعرش استفاده مي كند ! و اگر دست از اين كارها بردارد ، شايد ديگر اصلا از واو استفاده نكند ... اما مطمئنم واو عطف به بخشي از وجود ضياءالدين ترابي مربوط است . واو عطف يعني حرف هاي گوينده يا شاعر ، به جاي ديگري از اين عالم معطوف است ومعطوف بودن با عاطفه ـ كه رابطه اي بين آدمي و اطراف است ـ بي ارتباط نيست و مي خواهم از همين جا به طرز غير مترقبه اي نتيجه بگيرم واو عطف در شعر ترابي نشانه ي عاطفه ي اوست ، گرچه شايد هيچ كس ـجز اهالي منزل ايشان ـ از ايشان نشنيده باشد : عزيزم ! ترابي اصلا اهل اين گونه اداها نيست اما اين دليل نمي شود كه دلش براي كسي( مثلا مجید سعدآبادی و حبیب محمدزاده) تنگ نشود يا براي دستگيري ، به « پاره خط » سينا عليمحمدي مقدمه ننويسد . ترابي به همين راحتي كسي را به وجودش راه نمي دهد . دوستي با او حتما « گمركي » مي خواهد و اين شايد بي ارتباط با سوابق ايشان نباشد . برگرديم به واو عطف ؛ همين شعري كه اتفاقي از او گرفتم و اين جا به عنوان نمونه آوردم ،اصلا با واو شروع شده است و اين يعني همه ي حرف هاي من: ترابي به بي گرانگي ديگري وصل است و این شعر فقط چشمه اي معطوف به آن است . ترابي توانسته با همين واو به ظاهر كوچك ، تشخصي به شعر خود ببخشد .اين روزها كمتر شاعري را مي شناسم كه مانند ترابي به شعرهايش شبيه باشد . شعرهاي ترابي شبيه خود اوست با همان جديت و عاري از عواطف افراطي و سرريز كه خواننده هاي امروزي چندان نيازي به آن ندارند . ترابي خواننده ي خود را متقاعد كرده است كه پايان سطر ، پایان عطف نيست و عطف هاي ما نبايد در ميانه ي حرف هايمان گم شوند . ** و اما بعد : ای کاش این نوشته را دست کم برادر عزیزم محسن مومنی بخوانند....
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


