
- کسی سراغت آمده است؟
- شاید
بوی ادکلن زنانه
آسانسور را
بالا آورده است!
دوستان می دانند که من " آموزش و پرورشی "ام . پس این هم یک خاطره ی آموزشی و پرورشی:
اول دبیرستان بودم و ده برابر حالا کم حرف و خجالتی . چند سالی بود که طرح کاد یک روز در هفته ی دانش آموزان دبیرستانی را آسان کرده بود .من قرار بود در یک تعمیر گاه مشغول کار و آموختن شوم .
یکی از مشتریان این کار گاه مردی بود عصا قورت داده با کت و شلواری به رنگ کرم روشن.
این ظاهر آن آقای محترم بود اما زبانش ! آنقدر بد زبان بود که وقتی حرف می زد ُ انگار ترکیب رب گوجه و روغن سوخته را می پاشید روی پیراهن سفیدت .آن هم پیراهن سفید تترون!
چند بار هم ما را از در فشانی اش بی نصیب نگذاشته بود .
از همان هفته های اول بد جوری ازش بدم آمد. دلم می خواست به شیوه ی لورل و هاردی یک چار لیتری روغن ده را روی سرش خالی کنم . فکر می کردم قیافه اش این طوری جذاب تر می شود .
از بخت بد هر هفته داتسون قهوه ای اش خراب بود و او با چند فصل غر و لند وارد می شد :
-اوسا کجاست؟ بر پدر فلانی ... آ خه اینم شد وضع ؟
سر انجام یک روز هم روز من شد .
مثل همیشه ماشینش را آورد داخل کارگاه. چون استاد کار نبود ُ خودش دست به کار شد .
کاپوت ماشین را بالا زد و خم شد روی موتور داتسون عزیز و لعنتی اش .لحظه ی انتقام فرا رسید .
روی موتور خم شده بود که با لوله ی روغندان فشاری میانی ترین نقطه را در پشت کت آقا نشانه گرفتم.همین که قامت راست کرد ُ یک فشار به شاسی روغندان و.....
به نظرم بزرگ ترین بد جنسی زندگی ام با موفقیت انجام شده بود .
حالا می شد نقش یک ملاقه با دم دراز را روی کت آن آقای محترم تماشا کرد .
و از آن دیدنی تر لحظه ای بود که آن شاهکار به رویت جنابش رسید.
چند لحظه بعد دوباره همان شدم: "خجالتی ساده و ساکت" !
بعد هم برای یافتن مجرم ُ استاد و شاگرد و مشتری به همه شک کردند الا من!
ولی هیچ کدام از آن ها ربطی به سیرت و صورت او ندارد . قرار است
در این باره یک رساله بنویسم!
ای دانه ی پنهان در برف گنجشک مرا افشا کن!
برگرد به گندمزارت برگرد و مرا رسوا کن
از سوز شب یخبندان راهی به تماشا بگشا
انگشت اشاراتت را بشکاف ز هم ،معنا کن
از خاک پشیمان برخیز در خوشه ی شورش بنشین
پیشانی فروردین باش ! فریاد بزن ! غوغا کن
از خویش خروشیدن را با نام که می آغازی؟
آن نام "نمی دانی " را درگوش زمین نجوا کن!
در مزرعه ی بی برگی در ساحت بی پروازی
برگی به بهارم بنشان تقدیم پرستوها کن
* * *
ای ساحل چندین دریا آرامش چندین ساحل
ساحل ساحل ساحل را دریا دریا دریا کن.....
پنجم دی ۱۳۸۵
روی می دهی
در همه ی رود ها و دشت ها
تمشک ها
در انتشار تو می کو شند
معلوم نیست
کی کجا رفته ای
که از سر پنجه های چنار
فرود می آیی
و خوب می دانی
چنار ها چند انگشت دارند!