
نایستاد
تنها کمر راست کرد
دستی به پهلو
دستی سایه بان چشم ،
پشت سر را نگریست :
ــ چه دیرهایی که آمده ام !
برگشت :
ــ چه دورها که نرفته ام !
رد شد
و رد پایش
۱۷ /۱۲ / ۸۵ شد....
هستی و مریم ولیئی
می توانی فراموش کنی کسی را که با او خندیده ای ولی هرگز نمی توانی کسی را
که با او گریسته ای فراموش کنی .من هم به همین دلیل نمی توانم قربان ولیئی را
فراموش کنم.
روزگاری می خواستم بخشی از شعرهایم را که رنگ و بوی ولیئی دارند ،با نام
"قربانی ها" به چاپ بسپارم که نشد!
و لیئی در غزل اهل پیشرفت نیست ، چرا که او پیش از شاعر شدن راهش را رفته است.
با این که او بیش از همه از سکوت گفته اما به نظرم حجیم ترین مجموعه غزل این روزها "ترنم
داوودی سکوت" است!
"ترنم داوودی سکوت" به همت "کتاب نیستان " مدتی است در بازار کتاب است.
غزل های او "متشخص " است ،هرچند همه در یک حال و هوایند(این هم حسن
است و هم... ).
یکی از غزل های ترنم داوودی....
درست نیمه ی شب بود اتفاق افتاد
درون آینه خورشید ناگهان رخ داد
سحر شکفت درختان به رقص افتادند
شبیه نیمه ی اردیبهشت یا خرداد
هزار چشم به حیرت دچار روییدند
برای چیدن پیغام های تاره ی باد
فشرده بودم و تاهیچ امتدادم بود
تمام می شدم بی حدود بود ابعاد
نبود بودم و بودی رقیق پیدا بود
ضمیر گمشده بود از تلاقی اضداد
به خویش آمدم آیینه ها ترک خوردند
چقدر ساده هبوط من اتفاق افتاد
می آیی و صحرا صحرا شب بوی سحر می گیرد
یکریز در این تلخستان باران شکر می گیرد
می آیی وپیش بالت ٬پرواز به استقبالت
می آید و در احوالت از خویش خبر می گیرد
ای بی تو یتیمت هستی ٬ هستی و پس از این هستی
از ناز سر انگشتانت گرمای پدر می گیرد
کانون درخشانی ها سرگرم اشارات توست:
خورشید اگر می تابد ٬ مهتاب اگر می گیرد
ما هیزم خشکیم اما انگار نمی گیراند
این شعله که دریاها را افروخته تر می گیرد
ای شرح تو سرشار از شرح ٬در من کلماتم چندی است
این قصه ی بی پایان را ناگفته ز سر می گیرد
اینک سر راهت خورشید ٬ بر بام ٬ چراغت خورشید
خورشید که تا خورشید است٬ از چشم تو پر می گیرد