تبليغاتX
گندم و بلدرچین


گندم و بلدرچین

گندم و بلدرچین

اشاره :

 این شعرها هیچ اشاره ی فرامتنی ندارند.در این باره  می توانید به منتقدان زیادی مراجعه کنید.

 

 حالا که رفته ای

آشغال شدت گرفته است

- چرا زباله ها را با خود نبردی؟

 

***

حالا که رفته ای

- من سردم است -

 و تو هیچ گاه در را

پشت سرت نمی بندی!

***

حالا که رفته ای

-هیچ

اگر برگردی

ـ ساندویچ

می خریم و می خوریم

 

***

حالا که رفته ای

"چقدر زود دیر می شود"

سر "هاشمی" قرار داشتم !

 

 

 

::: شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386::: 16:46 ::: میرجعفری| |

 

تنها ،

آمده بودم زیارت

- السلام علیک  یا ...

که همسرم را آوردم

و پسرم را  .

می رفتم

که همه آمدند

حتی مادرم

که سال هاست رفته است ...

 

زیاد شدم

شلوغ شد ،

گم شدم .

نشستم ،

انگشتانم را شمردم :

ــ نه ، ده ، یازده ....

چشمانم را :

ــ سه ، چهار ، پنج ...

زبانم سکوت جوانه می زد

که علامت رضاست.

دلم را

نشد بشمارم

شاید نبود،

شاید بی نهایت بود.

 

بعدها مرا

در محل اشخاص گم شده بیابید.

                                  بیستم اردیبهشت ۸۶  - حرم رضوی 

                                           

::: شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386::: 15:54 ::: میرجعفری| |

 چندی پیش سرکار خانم انسیه موسویان در وبلاگ خود غزل با طراوتی را به غزلدوستان عرضه کرده بود ، بااین مطلع : "همین  که برگی از آن شاخه ی جوان افتاد..." یادم آمد من هم چند سال پیش غزلی در همین ردیف و قافیه سروده بودم. بااین که بعضی از ابیات آن غزل را نیافتم و بعضی را از حافظه به آن افرودم ، با اجازه ی سرکار خانم موسویان این ابیات را در این صفحه می آورم.

 

پرنده گفت چه بویی و ناگهان افتاد

پرنده بال نزد ، پیش پایمان افتاد

 

پرنده روی زمین خون و خاک را فهمید

وچشم بی پر و بالش به آسمان افتاد

 

همین که بوی پر و خاک بر مشامش خورد

پرنده آه کشید آه و...ناتوان افتاد

 

کشید آه و پرش را چنان که لختی بعد

ز شست و پنجه ی صیادها کمان افتاد

 

همیشه قصه همین بوده است تا بوده است

چنین که قسمتمان از ازل چنان افتاد

 

چگونه لوحه ی تقدیرمان رقم خورده است

که سر نوشت زمین دست این و آن افتاد

 

همین که چرخ تکان خورد و رو به روشن رفت

هزار جنبش تاریک در جهان افتاد

 

جهان ادامه ی رنگین آن خیالاتی است

که تا شکوفه  کند ، در کف حزان افتاد

 

شب تبسم دریا به موج خندیدیم

خراش خنده ی مان روی بی کران افتاد

 

اگر چه سفره ی اکرام از ازل وا ماند

همیشه قوت همین قوم از دهان افتاد....

 

ولی هنوز هم این جا نشانی از او هست

که نام روشن دل بر سر زبان افتاد

 

همین بس است که در بادهای بی بنیاد

نگاه باغ خزان سوی باغبان افتاد

 

در انتظار دم باغبان فرداها

چقدر برگ ز هر شاخه ی جوان افتاد

 

اگر چه تا به ابد سر بلند باید زیست

ولی به پای دل خویش می توان افتاد

 

 

 

  

::: چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386::: 9:45 ::: میرجعفری| |

 

.........

سرم را

تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس ،

باز شد به حیاط خانه ی تو .

 

پشت پرهای فرشته

و برگ های چنار

آب حوض پنهان شده بود.

 

نشناختمت

تورا با یاس های همسایه

 اشتباه گرفتم.

بعد

آمدی لب ایوان

ــ همان جا که آفتاب را کشیده ای ــ

آمدم چیزی بگویم ، گفت :

ــ آقایان همگی به سلامت

پیاده شوید !

یادم آمد :

خانه ات ـ شاید ـ حیاط ندارد!

داشتم پیاده می شدم ،

هنوز

مسافران یک در میان درخت بودند!

::: سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386::: 9:33 ::: میرجعفری| |


Design By : Moussa Hashemzadeh