گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
این همه جنس ، ببین ! من که می گم بازاره جنسمون جور بشه همین جا هم بازاره یه طرف گل می فروشن ، یه طرف دل می برن اما انگار دلای ساده رو مشکل می برن کاسبی یعنی کسی تا دم صب بیداره صب تا شب کار داره ، تموم کسبش کاره بعضیا یه جوری ان بعضی دیگه مجبورن جنسا جورن ،پس چیا ناجورن؟ این کیه نشونی اون ور بازارو می خواد؟ راسته ی پنجره سازا رو می خواد ؟ اون دلش خوشه دلا رونق این بازارن دلا مثل دیوارا پنجره لازم دارن کوچه های شهر ما پر از دل و دیواره پس دیگه جار نزن : پنجره بی بازاره ! تو بودی که این بار از پنجره گذشتیم نشستیم در باغچه ،، ـ رو به رویت ـ دست کشیدیم اطلسی ها و شب بو ها را شیپوری ها دمیدند : تو بیشتر شدی ابرهای تکه را گذاشتی در جیب ها و چشم ها گفتی : به امید باران هنوز شب نم داشت چیز هایی هم بود که بادی گرفت "مجموعه "ات را جمع کردم . * * * این اطاق هیچ وقت پنجره نداشته است ! آمد آتش بنشاند ،با دامن دامن باران دریاها را کامل کرد بارانش در تابستان آمد گل ،پیغامش گل ،نامش گل بارانش گل "آمد آمد" ما را برد روی طاقی از بستان آمد تا : فروردین شد ، آمد تا : می رقصیدند در چشمانش شالیزار ، در بویش نارنجستان دم شد : دل ها را پیمود . دل شد :دریاها را برد . جان شد : جنگل را جان داد ،، جانی شیرین تر از جان ! در خاکش پنهان بودیم ، باران ما را پیدا کرد ما را پیداتر می خواست آن ناپیدا آن پنهان ای زیبا زیبا زیبا انگشتانت را بردار گیسویش را رسوا کن از نازش مژگان بستان یک شب می گیرد آتش ، یک شب می بارد باران ای فردا آتش باران ! یک شب اینم یک شب آن .... سه شنبه ، ۱/۳ /۸۶
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


