گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
صبح آمده آن قدر که می توانم چند تار زرین از تو یا خورشید بردارم ،، لای همین کتاب بگذارم تا با تو کجا بودن را گم نکنم . . . . هفت دریا را چشید و پشت گوش انداخت ،، به جست و جوی دریا زیر سنگ دهان صدف و تنگه ی درنگ را کاوید و آن گاه که قلاب را چشید ، آسمان را دید و دریا را بدرود گفت! هنوز این اول عشق است ، می دانم چه خواهد شد اگر این شعله برخیزد در ایمانم چه خواهد شد اگر از این غبار از جاده های سرد بی برگشت سوارم بر نگردد گوی و میدانم چه خواهد شد؟ من آن تنها میان باغ ، آن درویش بی برگم صدای باد می آید ، پریشانم ، چه خواهد شد ؟ تو از پرواز از آغاز صبحی باز می آیی که در پیشانی ات پیداست پایانم چه خواهد شد چنان تنها ،چنان بی کس ، چنان دلواپسم بی تو که آخر سر زد از چاک گریبانم " چه خواهد شد " زمین تنهاست ، تنها برف روی برف روی برف ... جوانک ها نهالک های پنهانم چه خواهد شد ؟ تمام حرف هایم را نمی خوانی که می بینی تو می دانی چه می گویم ،نمی دانم چه خواهد شد؟ اردی بهشت ۸۶ .
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


