
آمده ،حال این روزهای مرا گرداند.من هم آن را این جا می نویسم . شاید یکی جز من آن رابخواند.
ابر آمده ابر آمده ابر آمده بالا
ابر آمده از چشم من ابری شده دنیا
ابر آمده از دور تر از دور تر از دور
آن قدر که انگار زمین گم شده این جا
حالا که زمین را مه انبوه گرفته است
بی چشم تو این جاده کجا می رود آیا؟
یک روز بیا باز بشوران و برانگیز
این موج فروخفته و این شور رها را
بگذار کمی دل بسراییم کمی صبح
از بازترین پنجره ی رو به تماشا
ای شور شکفتن گل شبنم زده ی صبح
من سوخته ام سوخته تا صبح ، تو اما ....
گفتیم قبول است بسازید و بسوزیم
افروختن از چشم شما سوختن از ما
این طرز بودنت ، حرکات تو تازه است
در جامه ی جدید و جوان مهربان تری
جان تو تازه است، صفات تو تازه است
هی تازه تازه تازه تر از راه می رسی
این زندگی است یا نه ، ممات تو تازه است ؟
آن لحظه ی شگفت تماشا شنیدنی است
چیزی بخوان ، بخوان کلمات تو تازه است
ای چشم تو مکاشفه ی دیگر جهان
ای چشم تازه ، چشمه ی ذات تو تازه است
در باغ ما بهار تو با شاخه ای جدید
گل داده است از برکات تو تازه است
قیصر چقدر مشتریان تو تازه اند
گرد بساط تو که بساط تو تازه است
ما خسته ایم مثل تو از این کویر پیر
لب تشنه ایم ، رشته قتات تو تازه است
- قرارمان سپیده
نیمکت رو به روی یاس
پیراهن سپیدت را بپوش
تا میان سپیده و یاس
عادی باشی
نیامدی ....
یاس ها سیاه پوشیده اند
تا میان همه چیز عادی باشند.