
پرنده پر زدنت را خواهم دید .
این جا همیشه
مرتب
ازدحام است
و همین کافی است
نقاره زن ها
نت ها را گم کنند .
این غزل را به تازگی سروده ام و در مجموعه ی پایان رنگ های جهان که همین
امروز چاپ ولی منتشر نشده ، نیست .
پشت همان کوه تر از کوه ، گوش به سنگم که بجوشم
باز هوایی شده ام تا آبی آرام بنوشم
می روم از خویش و بهارم ،من پُر کوچم ،پرو بالم
مقصد آواز بلندِ کوچ پرستو شده گوشم
با من و دل از شب و تشویش نیست به جز خاطره ای بیش
صبحم و عریان شده ام تا پیرهن جلوه بپوشم
ناله تراز نی شده بودم بر لبت آمد که : سرودم
آمدم این سوی نیستان نی بخرم دف بفروشم
آمده بودم سر راهت زُل زده بودم به نگاهت
رفتم و رفتم برسم تا..... آینه آورد به هوشم
موج به موج آمده ام تا بگذرم از هرچه که دریا
مقصد من همسفرم بود یا صدف خانه به دوشم
باز تر از پنجره ای باز رو به تماشا شده ام باز
منظره باشی همه چشمم ، زمزمه باشی همه گوشم
یازدهم آذر ۸۶
.
زنجیر جنونت اما بر گردن جان می افتد
ما در پی نانیم اما هر روز در این چرخاچرخ
سیبی که تو می چرخانی در دامنمان می افتد
گیسوی درخشان در شهر ! بازار سیاهت داغ است
تا سایه ی بیدی روی دیوار جهان می افتد
گل های ده پایین هم دارند تو را می نوشند
تا از سر کوهی ماهی در آب روان می افتد
این سیر رسیدن تا توست :هر قطره ی باران برگی است
می چرخد و پیش پایت با باد خزان می افتد
در من جریان دارد جان، در من جریان دارد عشق
وقتی که جهان :سیب تو ، در دامنمان می افتد
پایان آبان ۸۶