گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
مثل هنوز که نمی آیی . به مادر گفتم : - اگر سپیده نیاید...؟ خندید و نگاه کرد به دستاس. و من که ستاره نداشتم کودکی هایم پر از ستاره شد ،، ستاره هایی که با خرده های ماه گذشته می ساختم . این روزها بزرگ شده ام که دیگر دستم به هیچ ماهی نمی رسد . تو که صدایت به کودکی هایم می رسد به مادر بگو : دنیای ما ماه نه تیرگی هایی دارد که باید زیر دستاس تو خرد شوند . همین که وارد یکی از اطاق ها شدیم ، یکی از همکاران از جایش برخاست و آمد میانه ی اطاق تا با مسیح احوال پرسی کند . پس از به جا آمدن تعارفات معمول (!) مسیح، میز خالی ازسرنشین آن همکار را نشان داد و پرسید : ـ ا ین میز شماست ؟ همکار عزیز و حاضر جواب با مهربانی پاسخ داد: ـ بله عزیزم ! مسیح نیز بی هیچ تعللی گفت : ـ برو بشین سر جات ! کنار ضریح باران موسمی نیست ، خبرها تب کرده اند و انبوه زائران . رو به رویم دل ها ایمن نیستند . و تنها چشم ها نیستند که می بارند دقیق که می شوی گردنبند رهاشده ی رباب است روی سر زائران یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب . آن سو تر قتلگاه است و از آن جا که بیرون می آیند هنوز دستان بعضی ......(دستم می لرزد که بنویسم!) نگاه کنید ! حرم به وسعت آب های جهان موج می زند . این جا آن ها که پیاده اند زود تر می رسند و پا برهنه ها رسیده اند ! و آخرین خبر این که: بین الحرمین پیشانی کشیده ی زمین شده از بس تب کرده است.
| Design By : Moussa Hashemzadeh |

