
مثل هنوز
که نمی آیی .
به مادر گفتم :
- اگر سپیده نیاید...؟
خندید و نگاه کرد به دستاس.
و من که ستاره نداشتم
کودکی هایم پر از ستاره شد ،،
ستاره هایی که با خرده های ماه گذشته می ساختم .
این روزها
بزرگ شده ام
که دیگر دستم به هیچ ماهی نمی رسد .
تو
که صدایت به کودکی هایم می رسد
به مادر بگو :
دنیای ما
ماه نه
تیرگی هایی دارد
که باید زیر دستاس تو خرد شوند .
همین که وارد یکی از اطاق ها شدیم ، یکی از همکاران از جایش برخاست و آمد میانه ی
اطاق تا با مسیح احوال پرسی کند . پس از به جا آمدن تعارفات معمول (!) مسیح، میز
خالی ازسرنشین آن همکار را نشان داد و پرسید :
ـ ا ین میز شماست ؟
همکار عزیز و حاضر جواب با مهربانی پاسخ داد:
ـ بله عزیزم !
مسیح نیز بی هیچ تعللی گفت :
ـ برو بشین سر جات !
کنار ضریح
باران موسمی نیست ،
خبرها تب کرده اند
و انبوه زائران .
رو به رویم
دل ها ایمن نیستند .
و تنها چشم ها نیستند که می بارند
دقیق که می شوی
گردنبند رهاشده ی رباب است
روی سر زائران
یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب .
آن سو تر
قتلگاه است
و از آن جا که بیرون می آیند
هنوز دستان بعضی ......(دستم می لرزد که بنویسم!)
نگاه کنید !
حرم به وسعت آب های جهان
موج می زند .
این جا
آن ها که پیاده اند
زود تر می رسند
و پا برهنه ها رسیده اند !
و آخرین خبر این که:
بین الحرمین
پیشانی کشیده ی زمین شده
از بس تب کرده است.