گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
قطارهای موازی را که از دو سوی ما می گذرند، وقتی به کوچه می آییم گمان می کنیم ، قدم می زنیم ... روزی قطارها پنجره ها را به امید دیدار می برند، سوت می کشند و ما بدرقه کنان بی که بخواهیم همدیگر را در برهوت ملاقات می کنیم . کدام زن؟ آدم فقط تصویر زیبایی را دید، با آن زیست وگریست. جهان تکثیر آن تصویر است و آدم هنوز تنهاست... هزاران بار اگر ماچت نمودیم بدون شرط و اماچت نمودیم ولیکن حیف شد ماچت نکردیم به جای آن ولی ماچت نمودیم! . دیوارها کوتاه آمده اند، نشسته اند ، درد مفاصل دارند خسته اند و دیگر هیچ کوچه ای بن بست نیست . اصلا قرار مان این جا نیست ... باید بیرون از خودم بایستم آن جا که جاده های جهان به هم می رسند ....... مدتی است" گندم و بلدرچین "صاحب کتاب شده است. این هم یک نمونه از شعر هایش : با آن که آفتاب نگاهت عیان شده است چشمان تو خلاصه ی راز جهان شده است بوی تو می وزید که باران مرا گرفت باران که آفتاب تو را ترجمان شده است این گریه نیست، سوز حیات است، گریه نیست این اشک نیست روح مذابی روان شده است این ابر چندم است که می باری ای عزیز بر ساحلی که تشنگی اش بی کران شده است از خاطرات سوخته چیزی به من نگفت با آن که طفل اشک تو شیرین زبان شده است حالی دلم گرفته جهانی به من ببخش جانان من که جان تو جان جهان شده است با وصف اشک های تو ای آسمان صبح اینک ادامه ی غزلم کهکشان شده است - دست فروش خوش حال (نه خوشحال !) - ساندویچ ترشی های شیرین - شوریده ی دلمند - گندم فروش جو نما! - و... داشته باشد اما او خودش را این گونه می نامد : - خر بزرگ! اهالی محله های پامنار ، مسجد جامع و دروازه ری قم سال هاست دوره گردی را می شناسند که ساندویچ ترشی می فروشد . او جار می زند : " کره خر ها یاری کنید ، از خر بزرگ خریداری کنید ! " بذله ، لطیفه ، لیچار،خنده و خوش دماغی از جنس های اصلی بساط سیار اوست . نمی دانم تا بگویم در پشت این سادگی ها چه گوهری را پنهان کرده است . فقط به یک جمله از او اکتفا می کنم : وقتی تنها پسرش شهید شد ، رفته بودیم منزلش دعای کمیل بخوانیم(منزل:خانه ای با سقف ضربی که کمتر از بیست متر اعیانی داشت!). در آن جمع جمله ای گفت که هنوز و همیشه با من است ،،گفت : "پسرم محمد ،خیلی با استعداد بود ( که بود ). دلم می خواست دكتر شود و سر پیری دستم را بگیرد. تنها چیزی که فکر می کنم خدا به خاطر آن محمدم را از من گرفت،این بود که من به او دل بسته بودم! خدا می خواست فقط به خودش توکل کنم !"
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


