گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
در پارک های تهران وقتی حرمت می گذارم برگ های پاییز را که شاید بیرق تو بوده اند ، شاید روی خونت ریخته اند. پس می توانم زائر تو باشم در خیابان های تهران وقتی در ازدحام دود و درنگ ماشین ها حس می کنم عطر سیب را و لحظه ای بعد عمود آفتاب را بر فرقم . پس می توانم شاعر تو باشم وقتی نافله ی شعرم اشک، وقت فضیلت غزلم ظهر، و در تعقیب کاروان تو شام بیت الغزل من است . چشمی گشودم و نگرانم گذاشتی شیرین تر از سلام و عسل از لبان تو نقلی چکید و زیر زبانم گذاشتی از چشمه سار تشنه تر از من شبیه راز رودی دمید و در جریانم گذاشتی دیدم بهشت گم شده ای را از آسمان بر داشتی به جای جهانم گذاشتی من می روم چنان که به حسرت نمی روم ای پیر تا همیشه جوانم گذاشتی هر روز با سپیده دم آغاز می شو م خون توام که در سیلانم گذاشتی نبض مرابگیر ، ببین تند می زند انگار بوسه بر شریانم گذاشتی می خو استم که از تو بگویم نشد ولی شیرین شدم،دهان به دهانم گذاشتی کنار ضریح باران موسمی نیست ، خبرها تب کرده اند و انبوه زائران . رو به رویم دل ها ایمن نیستند . و تنها چشم ها نیستند که می بارند دقیق که می شوی گردنبند رهاشده ی رباب است روی سر زائران یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب . آن سو تر قتلگاه است و از آن جا که بیرون می آیند هنوز دستان بعضی ......(دستم می لرزد که بنویسم!) نگاه کنید ! حرم به وسعت آب های جهان موج می زند . این جا آن ها که پیاده اند زود تر می رسند و پا برهنه ها رسیده اند ! و آخرین خبر این که: بین الحرمین پیشانی کشیده ی زمین شده از بس تب کرده است. از سمت سیب عطر صفات تو می وزد دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته یا کلمات تو می وزد؟ اینک چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینک چقدر از نفحات تو می وزد امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد کشتی نشستگان تو را بیم موج نیست آن جا که بادبان نجات تو می وزد
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


