تبليغاتX
گندم و بلدرچین


گندم و بلدرچین

گندم و بلدرچین

کم کم خبر ز روی زمین کم شد ،کم کم خبر به عالم بالا رفت

بالی زد و کبوتر خونین شد ، با صبح پر کشید و از این جا رفت

 

غرید ابر، گوش فرو بستند ، باران گرفت ، پنجره را بستند

رودی زلال گشت ، ننوشیدند ، رودی که رفته رفته به دریا رفت

 

باران ادامه داشت بدون ابر، باران ستاره می شد و می تابید

کم کم خبر رسید که تا اکنون  باران گرفت و رفت ، دریغا رفت...

 

دوران بردباری طوفان بود بال تپش ز تاب و توان افتاد

شب بود و بی کبوتری آفاق  آن شب که "یاکریم ترین ها "رفت

 

نام نیام برلب هر شمشیر آرام رفت و بعد زبانزد شد

پیمانه های صبر که سر رفتند،ایوب سال های مبادا رفت

 

آن عشوه ها که با شتر آوردند ، در گوش ها به جای خبر خوابید

خوابید و بعد خواب خوشی را دید: " دنیا به خواستگاری دنیا رفت"

 

اینک هوای پنجره ها بسته است، شب در هوای اوست که بارانی است

مردی که صبح ، صبح محمد بود، یک شب شبیه غربت مولا رفت

::: چهارشنبه سی ام بهمن 1387::: 9:23 ::: میرجعفری| |

افتخاری بود برای من که با جناب پرویز بیگی حبیب آبادی در دانشگاه پیام نور همکلاس باشم. اصلا کلاس هایی که وی در آن ها حضور داشت ، جور دیگری بود. این شاعر نام آشنا  با استادان وارد بحث می شد،، نکته های لطیف می گفت و کلاس را از رخوت خارج می کرد. در این بین البته بعضی ها نیز با ایشان از سرمخالفت های لفظی (!) در می آمدند. یکی از این مخالف خوان ها خانم دانشحویی بود . سرانجام روزی طاقت جناب بیگی سرآمد و  خطاب به آن خانم  گفت:

- خانم ... ( این نقطه چین به جای نام آن خانم است ،نه چیز دیگری !)،این قدر با من کل کل نکن ! من و تو باهم جناس قلب داریم . تو بیست و چهار ساله ای و من  چهل و دو ساله!

 

 

::: یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387::: 8:40 ::: میرجعفری| |

چند روزی است "گنجشک اشتیاق کمی نیست "یک کتاب است که آن را هنر رسانه ی اردیبهشت منتشر کرده است .

این هم یکی از شعر هایش:

تنهایی

تنهایی عزیز

کنار من جای خالی نیست

در ایستگاه تنها

که مسافران

 تنها می آیند و می روند

و هیچ کس نمی پرسد :

کجا می رود این ایستگاه عجول

که از مسافرانش تنها تر است .

::: شنبه نوزدهم بهمن 1387::: 13:40 ::: میرجعفری| |

مرد، لباس ژنده ای به تن داشت . ظاهرش نشان می داد فارس نیست (لهجه اش را  بعدا می شنوید ! ). آمده بود گدایی کند . می دانست باید برای گدایی نوحه ای، مصیبتی ، روضه ای بخواند اما فارسی بلد نبود . این شد که راه افتاده بود در  کو چه  و خیابان و می خو اند :

دانه ی انگور........

امام هشتم ......

در کربلا ........

آب ....

امام حسن.... 

امام حسین ......

تشنه ......

 

::: دوشنبه چهاردهم بهمن 1387::: 10:40 ::: میرجعفری| |

می توانم به اشاره ای

خورشید را از غرب

به میانه ی آسمان باز گردانم.

 

می توانم فراگیرترین آب ها را

از تنوری تنگ

به قعر زمین فرو برم .

 

و شاید یک روز

دریاها را بالا بگیرم

تا رود ها به سرچشمه هایشان بازگردند

اما فرات هرگز باز نخواهد گشت

به روزهای پیش از فرات....

::: شنبه پنجم بهمن 1387::: 9:53 ::: میرجعفری| |

 

چنان زکوچه ی ما هر شب 

قلندران تو می کوچند

که روز آمدنت شاید

سراغ هرکه  بیایی ،نیست...

......................................................

::: چهارشنبه دوم بهمن 1387::: 14:29 ::: میرجعفری| |


Design By : Moussa Hashemzadeh