گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
بالی زد و کبوتر خونین شد ، با صبح پر کشید و از این جا رفت غرید ابر، گوش فرو بستند ، باران گرفت ، پنجره را بستند رودی زلال گشت ، ننوشیدند ، رودی که رفته رفته به دریا رفت باران ادامه داشت بدون ابر، باران ستاره می شد و می تابید کم کم خبر رسید که تا اکنون باران گرفت و رفت ، دریغا رفت... دوران بردباری طوفان بود بال تپش ز تاب و توان افتاد شب بود و بی کبوتری آفاق آن شب که "یاکریم ترین ها "رفت نام نیام برلب هر شمشیر آرام رفت و بعد زبانزد شد پیمانه های صبر که سر رفتند،ایوب سال های مبادا رفت آن عشوه ها که با شتر آوردند ، در گوش ها به جای خبر خوابید خوابید و بعد خواب خوشی را دید: " دنیا به خواستگاری دنیا رفت" اینک هوای پنجره ها بسته است، شب در هوای اوست که بارانی است مردی که صبح ، صبح محمد بود، یک شب شبیه غربت مولا رفت - خانم ... ( این نقطه چین به جای نام آن خانم است ،نه چیز دیگری !)،این قدر با من کل کل نکن ! من و تو باهم جناس قلب داریم . تو بیست و چهار ساله ای و من چهل و دو ساله! این هم یکی از شعر هایش: تنهایی تنهایی عزیز کنار من جای خالی نیست در ایستگاه تنها که مسافران تنها می آیند و می روند و هیچ کس نمی پرسد : کجا می رود این ایستگاه عجول که از مسافرانش تنها تر است . دانه ی انگور........ امام هشتم ...... در کربلا ........ آب .... امام حسن.... امام حسین ...... تشنه ...... می توانم به اشاره ای
خورشید را از غرب به میانه ی آسمان باز گردانم. می توانم فراگیرترین آب ها را از تنوری تنگ به قعر زمین فرو برم . و شاید یک روز دریاها را بالا بگیرم تا رود ها به سرچشمه هایشان بازگردند اما فرات هرگز باز نخواهد گشت به روزهای پیش از فرات.... چنان زکوچه ی ما هر شب قلندران تو می کوچند که روز آمدنت شاید سراغ هرکه بیایی ،نیست... ......................................................
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


