گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
حتی به خواب هایم دست یافته اند، هر روز آن ها را در خیابان می بینم : درختانم را گنجشک هایم را و مردمی را که شبیه یکدیگر راه می روند حرف می زنند کار می کنند با چشم هایی که هرگز شبیه تو نمی بینند شبیه تو نمی خندند . من اما نگرانم روزی بیاید که باید به شبیه سازانی تبریک بگویم که سلول های بنیادی چشم هایت را یافته اند. یکریز در این تلخستان باران شکر می گیرد می آیی وپیش بالت ٬پرواز به استقبالت می آید و در احوالت از خویش خبر می گیرد ای بی تو یتیمت هستی ٬ هستی و پس از این هستی از ناز سر انگشتانت گرمای پدر می گیرد کانون درخشانی ها سرگرم اشارات توست: خورشید اگر می تابد ٬ مهتاب اگر می گیرد ما هیزم خشکیم اما انگار نمی گیراند این شعله که دریاها را افروخته تر می گیرد ای شرح تو سرشار از شرح ٬در من کلماتم چندی است این قصه ی بی پایان را ناگفته ز سر می گیرد اینک سر راهت خورشید ٬ بر بام ٬ چراغت خورشید خورشید که تا خورشید است٬ از چشم تو پر می گیرد تار می تنند نمی دانند فردا پروانه ای خواهد شد.... دست مسیح در دستم بود که رسیدم آن جا ،،همان جا که کارگران می ایستند . ناگهان پلیس از راه رسید . کارگران که همگی جوان و چابک بودند ، پا به فرار گذاشتند و آنچه از آن ها به جا ماند ، یک جفت کفش بود ،، یک جفت کفش سفید ورزشی که از دست یکی از آن ها افتاده بود . پلیس وقتی از تعقیب آن ها دست خالی برگشت،تلافی اش را سر لنگه کفش ها درآورد و هر دو لنگه را در جوی آب انداخت! میسح حیرت زده نگاه می کرد . هنور هم وقتی از آن جا می گذریم ، مسیح می پرسد : - بابا ، چرا آقای پلیس کفش اون آقا رو تو جوی آب انداخت؟!
| Design By : Moussa Hashemzadeh |

