گندم و بلدرچین
گندم و بلدرچین
دست مسیح در دستم بود که رسیدم آن جا ،،همان جا که کارگران می ایستند . ناگهان پلیس از راه رسید . کارگران که همگی جوان و چابک بودند ، پا به فرار گذاشتند و آنچه از آن ها به جا ماند ، یک جفت کفش بود ،، یک جفت کفش سفید ورزشی که از دست یکی از آن ها افتاده بود . پلیس وقتی از تعقیب آن ها دست خالی برگشت،تلافی اش را سر لنگه کفش ها درآورد و هر دو لنگه را در جوی آب انداخت! میسح حیرت زده نگاه می کرد . هنور هم وقتی از آن جا می گذریم ، مسیح می پرسد : - بابا ، چرا آقای پلیس کفش اون آقا رو تو جوی آب انداخت؟!
| Design By : Moussa Hashemzadeh |


