
.........
سرم را
تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس ،
باز شد به حیاط خانه ی تو .
پشت پرهای فرشته
و برگ های چنار
آب حوض پنهان شده بود.
نشناختمت
تورا با یاس های همسایه
اشتباه گرفتم.
بعد
آمدی لب ایوان
ــ همان جا که آفتاب را کشیده ای ــ
آمدم چیزی بگویم ، گفت :
ــ آقایان همگی به سلامت
پیاده شوید !
یادم آمد :
خانه ات ـ شاید ـ حیاط ندارد!
داشتم پیاده می شدم ،
هنوز
مسافران یک در میان درخت بودند!