تبليغاتX
گندم وبلدرچین
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
پرنده گفت: چه بویی ....
 چندی پیش سرکار خانم انسیه موسویان در وبلاگ خود غزل با طراوتی را به غزلدوستان عرضه کرده بود ، بااین مطلع : "همین  که برگی از آن شاخه ی جوان افتاد..." یادم آمد من هم چند سال پیش غزلی در همین ردیف و قافیه سروده بودم. بااین که بعضی از ابیات آن غزل را نیافتم و بعضی را از حافظه به آن افرودم ، با اجازه ی سرکار خانم موسویان این ابیات را در این صفحه می آورم.

 

پرنده گفت چه بویی و ناگهان افتاد

پرنده بال نزد ، پیش پایمان افتاد

 

پرنده روی زمین خون و خاک را فهمید

وچشم بی پر و بالش به آسمان افتاد

 

همین که بوی پر و خاک بر مشامش خورد

پرنده آه کشید آه و...ناتوان افتاد

 

کشید آه و پرش را چنان که لختی بعد

ز شست و پنجه ی صیادها کمان افتاد

 

همیشه قصه همین بوده است تا بوده است

چنین که قسمتمان از ازل چنان افتاد

 

چگونه لوحه ی تقدیرمان رقم خورده است

که سر نوشت زمین دست این و آن افتاد

 

همین که چرخ تکان خورد و رو به روشن رفت

هزار جنبش تاریک در جهان افتاد

 

جهان ادامه ی رنگین آن خیالاتی است

که تا شکوفه  کند ، در کف حزان افتاد

 

شب تبسم دریا به موج خندیدیم

خراش خنده ی مان روی بی کران افتاد

 

اگر چه سفره ی اکرام از ازل وا ماند

همیشه قوت همین قوم از دهان افتاد....

 

ولی هنوز هم این جا نشانی از او هست

که نام روشن دل بر سر زبان افتاد

 

همین بس است که در بادهای بی بنیاد

نگاه باغ خزان سوی باغبان افتاد

 

در انتظار دم باغبان فرداها

چقدر برگ ز هر شاخه ی جوان افتاد

 

اگر چه تا به ابد سر بلند باید زیست

ولی به پای دل خویش می توان افتاد

 

 

 

  

+ سید اکبر میر جعفری