
تنها ،
آمده بودم زیارت
- السلام علیک یا ...
که همسرم را آوردم
و پسرم را .
می رفتم
که همه آمدند
حتی مادرم
که سال هاست رفته است ...
زیاد شدم
شلوغ شد ،
گم شدم .
نشستم ،
انگشتانم را شمردم :
ــ نه ، ده ، یازده ....
چشمانم را :
ــ سه ، چهار ، پنج ...
زبانم سکوت جوانه می زد
که علامت رضاست.
دلم را
نشد بشمارم
شاید نبود،
شاید بی نهایت بود.
بعدها مرا
در محل اشخاص گم شده بیابید.
بیستم اردیبهشت ۸۶ - حرم رضوی