
آمد آتش بنشاند ،با دامن دامن باران
دریاها را کامل کرد بارانش در تابستان
آمد گل ،پیغامش گل ،نامش گل بارانش گل
"آمد آمد" ما را برد روی طاقی از بستان
آمد تا : فروردین شد ، آمد تا : می رقصیدند
در چشمانش شالیزار ، در بویش نارنجستان
دم شد : دل ها را پیمود . دل شد :دریاها را برد .
جان شد : جنگل را جان داد ،، جانی شیرین تر از جان !
در خاکش پنهان بودیم ، باران ما را پیدا کرد
ما را پیداتر می خواست آن ناپیدا آن پنهان
ای زیبا زیبا زیبا انگشتانت را بردار
گیسویش را رسوا کن از نازش مژگان بستان
یک شب می گیرد آتش ، یک شب می بارد باران
ای فردا آتش باران ! یک شب اینم یک شب آن ....
سه شنبه ، ۱/۳ /۸۶