تبليغاتX
گندم وبلدرچین
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
گم شده
روزی در میدان تجریش(همان ضلع شمالی ایستگاه راه آهن!)، حوالی امامزاده صالح ، پیرزنی را شنیدم که از گمشده اش می گفت ،، چنان که  گویی او را همین چند لحظه پیش کم کرده است !

 راستی چند سال از پایان جنگ گذشته است ؟!

این دیدن و شنیدن در من به دو شعر انجامید ، البته به فا صله ی  دو سال . اولی را قبلا در همین صفحه  شاید دیده اید اما برای مقایسه یک بار دیگر هر دو را می آورم تا بگویید کدام بدتر است .

                     ۱

.... اما عجیب دل نگرانم ، چه می کنی ؟

ابری ترین سوال جهانم ، چه می کنی ؟

 

یک روز موج آمده و بعد رفته ای

آن سوی آب ، در جریانم ، چه می کنی ؟

 

هی نامه پشت نامه  جوابی نمی دهی

 خطی ، نشانه ای ، که بخوانم چه می کنی ؟

 

حالا اگر به خانه ی خورشید رفته ای

 ای نبض  نور  در شریانم چه می کنی؟

 

هر روز گفته ام که تو آن جا دلت خوش است

 هر روز آه ... بی که  بدانم چه می کنی ؟   

 

من بی تو اضطراب سرابم مشوشم

در لحظه لحظه ی هیجانم چه می کنی ؟

 

می خواستم به نام تو از ماه دم زنم

با تکه ابر روی دهانم چه می کنی ؟!

 

                     ۲

 

بیست و پنج سال است

از او که می گویی

همین چند لحظه پیش

در ازدحام ایستگاه راه آهن

گم شده است .

 

بیست و پنج سال است

چایی که ننوشید و رفت

گرم است

مثل دستی که در ایستگاه راه آهن

از دستت رها شد .

 

بیست و پنج سال

هر روز عصر پنچشنبه است

و تو در ایستگاه راه آهن

برایش دست تکان می دهی.....

 

+ سید اکبر میر جعفری