
ولی به محض نگاهش فقط سرودم چشم
چه حیرتی است خدا ، جرئت تماشا کو ؟
که اوشکوه غزل بود و من وجودم چشم
برایمان سخن از حلقه ی تماشا گفت
بهار و پنجره را گفت و من فزودم : چشم
شب حضور شب گریه بود اما اشک
به جای اشک به پایش روان نمودم چشم
دلیل تا ابدم هر چه را که می فرمود
ز هر که گفته و نا گفته می شنودم چشم
تمام حسرتم این است تا ابد ای کاش
به روی هر چه که جز او نمی گشودم چشم
.