
امروز دستان فاتح پیش از رسیدن گذشتند
من ماندم و غربت بند با میله هایی همانند
آخر یکی جان یوسف هم بندیان را بگوید
حیف است یک عمر در بند باشند و عاشق نباشند
لب باز کن ای تبسم ای شوق در گریه ها گم
تا باز در من بخندند لب های لبریز لبخند
ای مهربان تر ز باران بر ابر های پس از این
نام تو را می نویسم تا مهربان تر ببارند
ای نای شور آفرینان ای شوق نی نامه خوانان
ما را خدایان خاموش در هفت بند آفریدند
بگذار روشن بگویم در پشت این صبح کاذب
چشم انتظار تو ماندن،خورشید من! تاکی و چند؟
ای بی قرار اشک جاری درقصه ی چشمه و سنگ
سنگ صبور تو دریاست اینک به دریا بپیوند