تبليغاتX
گندم وبلدرچین
دوشنبه بیستم اسفند 1386
برو بشین سر جات !
مسیح ، پسرم تازه دو سالش شده بود که یک روز آوردمش اداره .

همین که وارد یکی از اطاق ها شدیم ، یکی از همکاران از جایش برخاست و آمد میانه ی 

اطاق تا با مسیح احوال پرسی کند . پس از به جا آمدن تعارفات معمول (!) مسیح، میز

خالی ازسرنشین آن همکار را نشان داد و پرسید :

ـ ا ین میز شماست ؟

همکار عزیز و حاضر جواب با مهربانی پاسخ داد:

 ـ بله عزیزم !

مسیح نیز بی هیچ تعللی گفت :

 ـ برو بشین سر جات ! 

 

+ سید اکبر میر جعفری